شبکه یک - 18 اسفند 1402

مجلس خبرگان، "ولایت فقیه" منتخب نمایندگان مردم (دیکتاتور صالح، یعنی فاسد صالح)

دانشگاه تقریب مذاهب اسلامی _ نشست (فقه سیاسی اسلام و حکومت مردمی دینی) _ در جمع دانشجویان سنی و شیعه _ ۱۳۹۸

بسم الله الرحمن الرحیم

زیربنای مباحث فقه سیاسی و اساساً کلیه مباحث فقهی، پیش‌فرض‌ها و پیش‌زمینه‌های کلامی است. ما ابتدا قبل از ورود به مباحث سیاسی به عنوان کسانی که ملتزم به تفکر اسلامی هستیم، از مذاهب مختلف، نسبت خودمان را در ابتدا با فلسفه وجود بشر و فلسفه حیات و بعد با فلسفه قدرت و سیاست روشن می‌کنیم. مرز دینی بودن و نبودن فلسفه سیاسی کجاست؟ بعد یکسری مبانی در حوزه کلام سیاسی را داریم. یعنی لوازم الهیاتی مع‌الاخص در حوزه سیاست است. بعد از کلام سیاسی، به بحث فقه سیاسی و علوم سیاسی وارد می‌شویم. و در هر چند مرحله، مرزبندی‌هایی بین تفکر دینی اسلامی و تفکر لائیک و همین طور با دیدگاه‌های استبدادی که چه به نام اسلام، چه به نام دموکراسی وجود دارد، روشن می‌شود.

دامنه بحث فوق‌العاده وسیع است. در این دوره خیزش‌ها، بحران‌ها، و بیداری‌های اسلامی، مسئله‌ای کاملاً مبتلابه جهان اسلام است؛ و در این دوره‌ای که هم طلیعه یک تمدن جدید اسلامی می‌تواند باشد؛ و هم اگر متفکران، محققان، و علمای جهان اسلام درست با مسائل مواجه نشوند، باز متأسفانه می‌تواند باعث یک شکست تاریخی دیگر، درگیری‌های داخلی، مبهم‌گویی، و اختلافات بشویم و دوباره زیر سلطه غرب برگردیم؛ و سر صد، دویست، سیصد سال دیگر توسط آن‌ها تحقیر و غارت بشویم.

یک اشتراک و شباهتی بین مذاهب مختلف اسلامی از این جهت وجود دارد، چون عصر غیبت شیعه از لحاظ فقه سیاسی با فقه سیاسی مذاهب اهل سنت، خیلی قرابت و نزدیکی پیدا می‌کند. آن تفاوت اصلی سر مسئله امامت و خلافت بعد از رسول الله است. بحث نص است. وقتی آن دوران تمام شده است و در عصر غیبت کبری هستیم، صورت مسئله‌های مذاهب اسلامی و پاسخ‌هایشان خیلی به هم نزدیک و شبیه می‌شود. اشتراکات بیشتر می‌شود. تفاهم‌ها بیشتر می‌شود. مشکلات شبیه‌تر می‌شود.

یکی از مسائلی که در دوره جدید اضافه شد، این بحث بود که آیا اصلاً نظام حکومت دینی، حکومت اسلامی، به شیعه و سنی بودنش کاری نداریم، تمام خلافت و ولایت و همه‌اش، دوران این حرف‌ها گذشته است. دوران حکومت سکولار است که پشت صحنه آن عملاً نظام سرمایه‌داری جدید آمد. همان سیستمی که حتی به کلیسا و مذهب در اروپا هم رحم نکرد. حالا آنجا شاید از جهتی مستنداتی داشت، چون کلیسا در قرون وسطی (پاپ‌ها) هم از لحاظ شریعت، هم از لحاظ عدالت، و هم از لحاظ عقلانیت مشکلات لاینحلی داشت. خود قرآن کریم اولین ادعانامه را علیه کلیسای قرون وسطی داده است، درست است؟ قرآن کریم، کلیسا و مسیحیت قرون وسطی را زیر سوال می‌برد؛ احبار و رهبان مسیحی و یهودی‌ها را زیر سوال می‌برد. می‌گوید این‌ها از لحاظ فکری و دینی، دین‌سازی کرده‌اند. «ٱلَّذِینَ یَکتُبُونَ ٱلکِتَبَ بِأَیدِیهِم ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِن عِندِٱللَّهِ». خودشان چیزهایی می‌گفتند و می‌نوشتند و می‌گفتند این‌ها دین است.

قرآن می‌گوید: آن‌چه که این‌ها، کشیش‌ها و کلیسا، به اسم دین به مردمشان گفته‌اند، بخشی از این‌ها حرف‌های خودشان بوده است، حرف خدا نبوده است. به فساد عملی کلیسای قرون وسطی، قرآن اشاره می‌کند. می‌گوید: «یَأکُلُونَ ٱلسُّحتَ» دچار فساد و رشوه مالی بودند. به مردم می‌گفتند زاهد باشید و اهل دنیا نباشید؛ خودشان از همه بیشتر اهل دنیا بودند. یک پنجم زمین‌های اروپا، مرغوب‌ترین زمین‌ها، برای کشیش‌ها بوده است؛ و به بقیه هم می‌گفتند: «إتَّقُوا اللهَ» اهل دنیا نباشید، دنیا را رها کنید و بگذارید برای ما. شما باید اهل دنیا نباشید. بهشت می‌فروختند و جهنم می‌خریدند. خب قرآن این‌ها را زیر سوال می‌برد. قرآن می‌گوید این‌ها آمدند و «ٱتَّخَذُواْ أَحبَارَهُم وَرُهبَنَهُم أَربَابًا مِّن دُونِ ٱللَّهِ». قرآن می‌گوید شما قرار بود به نام خدا بیایید و مردم را به خدا وصل کنید. آمدید به جای این‌که خدا را به ربوبیت معرفی کنید، خودتان ارباب مردم شدید؟ به جای این‌که مردم را به خدا برسانید، بین خدا و مردم فاصله انداختید. گفتید ما خدا هستیم. آمدید به جای بندگی، خدایی کردید؟ خب قرآن علیه این جریان مدعی است.

حالا ببینید، بخش دوم عرایض من، نسبت به مسئله مجلس و نظام پارلمانی و ارتباط آن با فقه سیاسی اسلام است. شما می‌دانید بحثی در همان ۱۵۰ سال پیش شروع شد، در مورد این ‌که آیا ما مسائلی در فقه سیاسی و سنت اسلامی داریم که با دموکراسی و رأی و انتخابات و تعیین حاکمان به رأی عمومی سازگار باشد یا نه؟

مفاهیمی در فقه سیاسی قرآن و اسلامی مطرح بود مثل شورا، مثل بیعت، که در مورد معنی این‌ها خیلی بحث شده است؛ تا همین الان هم این بحث ادامه دارد. آیا ما می‌توانیم بگوییم که نظام پارلمانی و انتخابات و دموکراسی مصداقی از شورا و بیعت است و از این طریق مشروعیت پیدا می‌کند؟ یا برخی معتقدند از باب امر به معروف و نهی از منکر، مردم حاکمانشان را تعیین کنند و بر آن‌ها از طریق مجلس نهی از منکر و امر به معروف بکنند. ما با استفاده از این عناوینی مثل شورا، بیعت، امر به معروف، و نهی از منکر، در باب توضیح نقش اسلامی مردم در حکومت، بین فقها و مفسران مذاهب مختلف شیعه و سنی، نمونه‌های زیادی را داریم. من فقط به یکی دو تای آن‌ها اشاره کنم.

بیعت، بخصوص بین اهل سنت، از اول بحث مهمی داشته است. چون اختلافی که از همان اول، بعد از پیامبر اکرم شد، این بود که آیا رهبری پس از پیامبر را خود پیامبر اکرم به امر خداوند اعلام، معرفی، و نصب کرده است یا سکوت کرده و بیعت به عهده مردم واگذار شده است؟ و هرکس با هرکس خواسته است، بیعت کرده است. این اختلاف از همان اول به وجود آمد. آن قضیه حالا گذشت و ما اکنون با آن کاری نداریم.

لذا مسئله بیعت در فقه سنی اهمیت آن زودتر از فقه شیعه مطرح شد. چون آن‌ها معتقد بودند مبنای فقه سیاسی سنی این است که پیامبر اکرم از اول گفته هر که با او بیعت شد من هیچ کس خاصی را معرفی نمی‌کنم؛ من سکوت می‌کنم. شیعه بر آن مسئله تقدم ولایت در بیعت، به عنوان خلفای اثنی عشر پیامبر اکرم و اهل بیت او، تأکید داشته است. ولی این هم تا عصر غیبت هست. عصر غیبت کبری که شروع می‌شود، بعد از امام اثنی عشر که در منابع شیعه و سنی هر دو داریم، این ولایت معصوم دیگر تمام شد. دیگر از این به بعد، فقه سیاسی شیعه و سنی و اهمیت بیعت در فقه سیاسی شیعه و سنی، هر دو مهم است. به یک اندازه اگر هم نباشد، خیلی نزدیک به هم و مسئله‌ای مشترک است. مثلاً در عصر ما و در هزار سال گذشته و در نمی‌دانیم هزاران سال آینده، اهمیت این مسئله مهم است.

فقهای شیعه و سنی، آن‌هایی که حکومتی و فاسد نبودند، توجیه‌گر حکومت نبودند، آخوند حکومتی به تعبیر امام آل‌السلاطین نبودند؛ آخوندهای درباری شیعه و سنی نبودند. ما با آن‌ها کاری نداریم؛ آن‌ها فاسد و اهل دنیا هستند. اما علمای صالحی که شیعه و سنی بودند، با حکومت‌ها هم سازگار نماندند و با آن‌ها مشکل داشتند.

آن بحث که مسئله بیعت یا مسئله ولایت است، و این‌که آیا بیعت با اهل بیت واجب است یا حکم الهی نیست و می‌توانی با آن‌ها یا با کس دیگری بیعت کنی؟ این مربوط به دوران حضور معصوم از دید شیعه است. بعد از آن، عصر غیبت است که شخص خاصی به منظور ولایت، امامت، و نیابت خاصه دیگر تعیین نشده است. یعنی شیعه نمی‌گوید خدا و پیامبر و اهل بیت و امام زمان گفته‌اند مثلاً آیت‌الله روح‌الله موسوی خمینی یا مثلاً سیدعلی خامنه‌ای رهبر شما باید باشند. نه دیگه، این‌ها را نگفته‌اند. شرایط آن را گفته‌اند. گفته‌اند بین خودتان علمای امت بگردند. مردم کسانی را که آگاه‌تر هستند، شجاع‌تر هستند، با تقواتر هستند، قدرت مدیریت دارند، و مردم قبولشان نسبت به بقیه فقها و اساتید بیشتر باشد، این‌ها در رأس حکومت باشند.

حالا راه حلی که امام به عنوان یک عالم اسلامی و شیعی در این عصر پیدا کرد، همین وضعیت قانون اساسی ما است که تمام مقامات حکومت را مردم باید انتخاب کنند، چون ما حکم الله در این باب را نداریم. یعنی خدا و رسول نگفته‌اند در عصر غیبت چه اشخاصی باید بر مردم حاکم باشند. صفاتی را گفته‌اند؛ و باید حاکم شرع و عالم دین در رأس حاکمیت باشد، نظارت کند که حکومت خلاف اسلام عمل نکند و حتی‌الامکان در راستای اهداف اسلامی برود.

اما یک) آن شخص کیست؟ خدا تعیین نکرده است. ما از کجا بفهمیم بین علمایی که در کشور خودت، اینجا، آنجا، ده تا بیست تا، پنجاه تا، دویست عالم دارید، چه کسی چنین حقی را دارد؟ ما چگونه بفهمیم؟ مگر کسی از طریق جبرائیل ارتباط با خداوند دارد که بفهمد چه کسی را گفته‌اند؟ نه، بلکه متخصصانی که مردم آن‌ها را انتخاب کنند. خبرگان که مردم انتخاب‌شان کنند. آن‌هایی که قدرت تشخیص دارند، از بین موجودین و واجدین شرایط، یک نفر را که از بقیه برای شرایط مناسب‌تر و نسبت به شرایط واجدتر باشد، معرفی کنند و اعلام کنند؛ می‌گویند ما تشخیص می‌دهیم این شخص برای این کار صالح‌تر است؛ و آن‌وقت کل مسئولیت بر دوش او می‌آید؛ اختیارات هم شخصی نیست؛ یعنی هیچ مسئولیتی بر عهده شخص حقیقی نیست؛ بلکه مربوط به شخص حقوقی است. یعنی همه با هم مسئولیت دارند. ولایت مسئولیت است. ولایت یک غنیمت نیست. که ما با یک شخص بیعت کردیم و گفتیم حکومت در دست جنابعالی است؛ هر کار دلت می‌خواهد با قدرت و ثروت و بیت‌المال بکن! دلت بخواهد ندارد. اگر ولی فقیه تصمیمی بگیرد بر اساس این‌که دلش می‌خواهد، عادل نیست، فاسد است، ظالم است و مشروعیت ندارد. اطاعت از فقیهی که طبق میل خودش عمل می‌کند، حرام است؛ چون عادل نیست. اطاعت از جاهل و کسی که احکام دین را نمی‌داند، او هم حرام است. باید کسی باشد که دین را بشناسد. یک) اجتهادی دین را بشناسد یا تقلیدی؛ دو) خودش هم به این‌ها التزام داشته باشد؟ یا فقط حرف بزند و سخنرانی کند، یا واقعاً هم عمل بکند؟

اگر می‌گویید ولایت فقیه، منظور کدام فقیه است؟ فقیه منتخب مردم، نه هر فقیهی. باید صالح باشد، صلاحیت و شرایط حاکمیت داشته باشد. باید در پی منافع خود نباشد، سیاست را بفهمد، زمان و مکان را بفهمد، مردم را بشناسد، شعور سیاسی داشته باشد، قدرت اجتهاد دینی داشته باشد، اخلاق اسلامی داشته باشد، زاهد و ساده‌زیست باشد، شجاع و نترس باشد، قدرت تدبیر و مدیریت اجتماعی داشته باشد، و در نزد مردم پایگاه مردمی داشته باشد؛ مردم او را قبول داشته باشند.

چنین کسی مخالف دارد؟ بله، همه داشته‌اند. بله، مخالف دارد. ولی اصل این است که شما بدون رضایت «رِضَی النَّاسِ»، «رِضَی العَامَّهَ» در چارچوب «رِضَی اللهِ»، در چارچوب شریعت، حتی به عنوان شخص حق حکومت پیدا نمی‌کنید. لذا امام همان آخر عمرش هم گفت: ولایت فقیه، چه نوع فقیهی؟ منتخب اکثریت ملت. این می‌شود جمهوری اسلامی. اسلامی است چون فقاهت و اجتهاد است. جمهوری است چون باید منتخب و مورد رضایت اکثریت ملت باشد. شما ممکن است یک فقیه ملاّی باسواد باشید؛ ولی اکثریت ملت شما را نشناسند یا درست نشناسند یا اصلاً قبولتان نداشته باشند. به زور که نمی‌توانی حکومت کنی. شما حتی در خانه خانواده‌ات به زور نمی‌توانی تربیت کنی. باید مدارا کنی، باید حقوقشان را رسیدگی کنی و باید گفتگو کنی.

هدف دین، هدف اسلام، هدف سیاست، تربیت است. در فارسی، کلمه سیاست یعنی تربیت، نه یعنی حکومت و قدرت. حکومت و قدرت باید در خدمت تربیت باشد. هدف انبیاء تعلیم و تربیت بود. شما مگر با زور و دیکتاتوری کسی را تعلیم و تربیت می‌کنی؟ اگر مردم شما را قبول ندارند، باید با مردم صحبت کنی، آگاهی بدهی، به حدی که مردم به سوی تو بیایند. با زور و شمشیر که نمی‌توانی. بله، در برابر یاغی، قانون‌شکن، کسانی که می‌خواهند براندازی بکنند و بر حکومت قانونی خروج می‌کنند، جواب شمشیر، شمشیر است. جواب باغی و یاغی، بغی، همان قرآن می‌گوید در برابر بغی باید ایستاد. با گردن‌کلفتی که نمی‌شود. اما مگر بدون رضایت مردم می‌توانی به زور بر مردم حکومت بکنی؟ اما حکومت دینی، ما چیزی به نام دیکتاتور صالح نداریم. اصلاً دیکتاتوری فساد است. دیکتاتور یعنی طاغوت. مگر ما طاغوتِ صالح داریم؟ طاغوت فاسد و مفسد است.

اگر اکثریت مردم قبول نداشتند، چنانچه مثلاً در دوره‌ها و جاهای مختلفی بوده است و چنانچه در جوامع خود شما هم‌اکنون ممکن است باشند؛ علمای بزرگ صالح قدرت حکومت هم دارند؛ ولی اکثریت مردم آن‌ها را نمی‌شناسند یا تحت تأثیر تبلیغات حکومت‌ها، یا غربی‌ها، یا شرقی‌ها، این‌ها را قبول ندارند. خب فعلاً او وظیفه حکومت کردن ندارد؛ چون زمینه‌اش نیست. فعلاً وظیفه او آگاهی‌بخشی به مردم است. باید مردم را آگاه کنی، تعلیم و تربیت کنی، جذب کنی، مردم باید به این باور برسند که بگویند آقا، یک صدا بیایید. این همان کاری است که در انقلاب اسلامی شد. یعنی کاری که میلیون‌ها نفر از مردم در خیابان‌ها آمدند، هر روز شهید دادند و گفتند: ما می‌خواهیم امام خمینی بیاید. امام خمینی هم آمد گفت کل حکومت را مردم باید تعیین کنند.

ببینید شریعت و جمهوریت، یعنی پارلمان؛ چون بحث ما "نقش مجلس و نقش انتخابات در تمدن‌سازی جدید اسلامی" است. چگونه است؟ عصر غیبت شیعه و فقه سیاسی سنی پس از پیامبر، هر دو در این قضیه بیعت و شورا دیدگاه‌های مختلف در درون هر کدام دارند. یعنی بین شیعه‌ها هم دیدگاه‌های مختلف دارند؛ و بین سنی‌ها هم بین خودشان هم دیدگاه‌های مختلف دارند. اینجا بحث شیعه و سنی نیست؛ تفسیرهای مختلفی است که از شورا، بیعت، دموکراسی شده است که حالا اگر فرصت نیست من وارد جزئیات آن‌ها بشوم. ولی در عصر غیبت شیعه، با نگاه فقه سنی، در این قضیه خیلی به هم نزدیک هستند؛ مذاهب اسلامی درد مشترک و گرفتاری مشترک دارند. و آن بحث کلامی امامت در عصر غیبت، شکل دیگری پیدا می‌کند. حتی وقتی می‌گوییم ولی فقیه عصر غیبت منصوب به نصب الهی است، منظور مصداق و بحث صغروی نیست؛ منظور آن کبرای ولایت فقیه است؛ حکم آن است. می‌گوید ولایت فقیه عادل، نصب الهی است. اما آن فقیه عادل کیست؟ مصداقش چیست؟

راه حل آن این بود که گفتند اکثریت مردم، نمایندگان را انتخاب می‌کنند. آن نمایندگانِ اکثریت، اکثریتشان بین فقها و مجتهدین، هر کسی را تشخیص دادند که صالح‌تر است، این حاکم شرعی و اسلامی و ولیّ فقیه می‌شود، ولی منتخب اکثریت ملت است. این جمهوری دیگری می‌شود، می‌شود پارلمان اسلامی. مصوبات این پارلمان هم می‌تواند عقلی، تجربی، اجتهادی، یا علمی باشد. اما همه باید در چارچوب شریعت باشند؛ حرام را حق نداری حلال کنی، حلال را هم حق نداری حرام کنی؛ مگر شرایط خاص اضطراری پیش بیاید، بحث تزاحم است که حکم عوض می‌شود؛ چرا که موضوع عوض شده است؛ و آن هم موقتی است. لذا ولایت مطلقه فقیه هم مبتنی بر مصلحت نظام و امت است. این هم در فقه سنی هست؛ بحث استصلاح، بحث مصالح مرسله، بحث سد ذرایع و فتح ذرایع. منظور چیست؟ این‌ها چه هستند؟ در فقه شیعه هم به آن می‌گویند تزاحم اهم و مهم، و به تعبیر امام، مصلحت نظام است. حالا البته ممکن است باز تفاوت‌هایی وجود داشته باشد. ولی در خود چهارمذاهب شیعه در باب مصالح مرسله و استصلاح و قیاسات و انواع قیاس‌ها و سد ذرایع و فتح ذرایع هم اختلاف نظر دارند. هر چهارتا مذهب که مثل هم نیستند؛ برخی این را قبول دارند؛ برخی دیگری را قبول ندارند؛ بعضی‌ها تعریفشان از آن یکی دیگر فرق می‌کند. بین فقهای شیعه هم همین اختلافات وجود دارد. می‌گویند اصلاً در عصر غیبت، حکومت حرام است. از ایشان بپرسیم یعنی چه؟ مثلاً شاه و صدام و آل سعود حکومت کنند، آن حلال است؟ ولی اگر فقیهی مانند امام خمینی بیاید حرام است؟ یعنی یک فقیه مجاهد، عدالت‌خواه، و مرضیّ اکثریت مردم بیاید و تلاش کند برای اقامه قسط و امر به معروف و نهی از منکر، این حرام است؟ یا صفر یا صد؟ یا طاغوت یا پیامبر و امام زمان؟ در این میان، در عصر غیبت، خیلی کارها می‌تواند انجام بشود و می‌شود انجام داد. می‌گویند: نه، عصر غیبت، چون پیامبر نیستند، انبیاء نیستند، معصومین نیستند، امام زمان هم نیست، ما در این عصر اصلاً وظیفه‌ای نداریم؛ ولو هزاران سال طول بکشد. می‌گوییم این همه آیات قرآن، روایات، سنت که درباره مسائل اجتماعی، حکومتی، اقتصاد، و سیاست است، این‌ها چه می‌شوند؟ همه این‌ها نسخ شده یا تعطیل شده‌اند؟ کدام حکومت از حکومت‌های کشورهای مسلمان به کدامیک از این‌ها حتی اعتقاد دارند؟ چه رسد به این‌که بخواهند عمل کنند! آیا نباید آن حکومت‌ها را تغییر داد، نهی از منکر کرد و اصلاح کرد؟ آیا نباید برای اقامه قسط و اجرای شریعت در حد توان، با اجتهاد، با عقل، با جلب رضایت اکثریت ملت، اقدام کرد؟ آیا باید ظلم و فسق و فساد و جور را ادامه بدهد؟ باید کفار بر مسلمین حاکم باشند؟ باید کُفّار بر مسلمین حکومت کنند؟ این حلال است؟ ولی قیام در راه اجرای اسلام در حد توان، ولو محدود، این حرام است؟ آن حلال است؟ خب، این‌ها سؤالاتی است که مطرح‌ شده است.

حتی وقتی امام بحث مصلحت نظام را مطرح کرد، شما دیدید بعضی از فقهای مهم داخل حکومت، حتی در شورای نگهبان ما، به امام اعتراض کردند. گفتند آن‌چه جنابعالی می‌گویید که مضارعه و مساوات و مضاربه و این‌ها ممکن است تعطیل بشود؟ امام جواب داد: اولاً، فرض کن بشود. مگر مضارعه و مساوات و مضاربه واجب است؟ مگر معاملات توقیفی هستند؟ شما باید مرتکب حرام نشوید. ضمن این که همچین استفهامی هم ندارد. فقه خصوصی چه می‌گوید؟ نگاه فقه خصوصی می‌گوید که کارگر و کارفرما سر هر چیزی با هم توافق کنند، آن اجرا می‌شود. بعد اسم آن تراضی می‌شود. می‌گوید تراضی چیست؟ می‌گوید سرمایه‌دار و کارگر بیچاره‌ای که زن و بچه‌اش امشب گرسنه‌اند او مجبور است به قرارداد تو تن بدهد، ولو این قرارداد ظالمانه است. این تن دادن، اسمش رضایت است؟ این تراضی است؟ مثل این‌که بنده بگویم اسلحه را روی گردن شما بگذارم بگویم تو باید به من سواری بدهی. بعد تو هم مجبور می‌شوی می‌گویی خیلی خب، بیا سوار شو. بعد می‌گویم ببین، تراضی است؛ او راضی است که آن بالاست او هم راضی است که در پایین است! اگر راضی نبود که این کار را نمی‌کرد! آقا او مجبور است اگر مجبور نبود که نمی‌کرد. این که رضایت نیست!

لذا امام گفت حتی اگر یک قرارداد خصوصی بین یک کارگر و کارفرما منعقد بشود، حکومت اگر ببیند خلاف عدالت و خلاف مصلحت جامعه است، حق دارد دخالت کند و آن قرارداد را بهم بزند یا یک شروطی را که الزامی است در قرارداد بگنجاند. مثلاً تو کارگر می‌گیری، باید بیمه‌اش بکنی. می‌گوید من نمی‌خواهم بیمه‌اش را بدهم. می‌گوید باید حداقل دستمزد را به او بدهی. می‌گوید ما با هم توافق می‌کنیم، دستمزد کمتر را. امام می‌گوید نخیر؛ اگر خلاف عدالت باشد، حکومت می‌تواند یک حداقل دستمزد تعیین کند. این فقه حکومتی و فقه سیاسی است. مصالح امت می‌شود. این در فقه خصوصیِ معامله دو طرف نیست؛ تراضی معنی دیگری پیدا می‌کند. مثلاً شما با نگاه فقه غیرحکومتی، می‌توانی به کسی دستور بدهی بگویی باید در خانه‌ات درخت بکاری. می‌گوید خانه خودم است، من نمی‌خواهم درخت بکارم. می‌گوید می‌خواهم درخت خانه‌ام را قطع کنم. می‌گویی حق نداری قطع کنی. می‌گوید به تو چه مربوط است؟ در فقه خصوصی، بله، این امکان‌پذیر است. اما در فقه حکومتی، مسئله فرق دارد. چون درخت خانه‌ات و حیاط خانه‌ات فقط برای خودت نیست، این‌ها مشاع است. وقتی محیط زیست آلوده است، مردم دارند با دود و دم می‌میرند، بله؛ حکومت می‌تواند به مردم دستور بدهد که باید در خانه‌شان درخت بکارند و هیچ‌کس حق ندارد درختش را قطع کند. خب ممکن است یکی بگوید این که تحمیل است رضایت نیست، رضایت خصوصی نیست؟ بله، رضایت خصوصی نیست. ما یک چیزی هم غیر از حقوق خصوصی به نام حقوق عمومی، و حقوق عامه داریم. نظام و حکومت باید مصالح عمومی را تشخیص بدهند، آن‌وقت دستشان باز می‌شود. اجتهاد در اینجاها معنا پیدا می‌کند.

آیا بیعت به حاکم مشروعیت می‌بخشد؟ آیا فعلیت ولایت و حکومت مشروط به بیعت و انتخاب مردم است؟ آیا حاکم در عصر غیبت، چه ولی، چه خلیفه، هر چیزی که می‌خواهید نامش را بگذارید، آن دینداران مسلمان، فقهای اسلامی شیعه و سنی، که می‌گویند در همین عصر نباید شاهان فاسد بر امت اسلام حکومت کنند. بلکه در جوامع شیعه و سنی می‌گویند حاکم باید مسلمان، با تقوا و مردمی باشد؛ ضد استبداد و ضد استعمار. و حکومت باید اسلامی باشد. دیگر در ضرورت حکومت اسلامی که ما شیعه و سنی نداریم. همه علمای صالح و پاک همه مذاهب اسلامی عقیده‌شان این است که نباید حکومت فاسد و ظالم باشد. منتهی فرق در این است که اگر زورت نرسید، آیا جهاد واجب است یا نه؟ جهاد مسلحانه واجب است یا نه؟ اگر هرج‌ومرج شد چه کار بکنیم؟ بیعت چگونه می‌شود؟ هرکس هرجور سر کار آمد، مشروع است یا نه؟ ولو با کودتا، با جنگ، با اشغال؟ این هم بین فقها اختلافی هست. اتفاقاً بین فقهای شیعه هم همین حرف‌ها را داریم. بعضی‌ها می‌گویند در عصر غیبت هر که آمد، آمده است. کاری نمی‌شود کرد. چنان که بین فقهای اهل سنت هم داریم. می‌گویند اگر کسی آمد، ولو به زور، ولو با اشغال، ولو با جنایت و ظلم آمد، او دیگر ولی امرِ و مصداق «أُولِی الْأَمْرِ» است؛ و می‌توانی نهی از منکر کنی اما تا یک حدی؛ اطاعت او دیگر واجب است؛ ولو ظالم و فاسد است! بین سنی‌ها هر دو دیدگاه هست؛ برخی می‌گویند جهاد و امر به معروف و نهی از منکر واجب است؛ برخی می‌گویند تسلیم واجب است. بین فقهای شیعه هم هر دو دیدگاه وجود داشته و همین الان هم هست.

زمان پهلوی، بعضی‌ها می‌گفتند شاه شیعه است؛ می‌گفتند رفته حرم امام رضا زیارت، رفته مکه و حج هم کرده است. کدام شاه شیعه؟ پدر سوخته، تمام زندگی‌اش فساد و خیانت بود. مملکت را فروخته است. کفر را بر جامعه حاکم کرده است. شاه شیعه؟! شاه ایران همان قدر شیعه بود که آل سعود سنی هستند. و این‌ها همان قدر سنی و شیعه هستند که رژیم صهیونیستی تابع موسی بن عمران(ع) هستند. دروغ و کلاهبرداری! یا این جریان که مردم فقط وظیفه دارند برای حکومت زمینه‌سازی کنند ؛ بیعت به این معنا است که اعلام آمادگی برای این‌که تمام امکانات‌شان را در اختیار تو قرار دهند. بیش از این، حقی و وظیفه‌ای ندارند.

ما در زمان خلفا، عمر بن خطاب، خلیفه دوم، آمد و به مردم عادی، در نماز جمعه گفت که حالا که با من بیعت کرده‌اید و حالا که خلیفه اول مرا نصب کرده است و من خلیفه شده‌ام، مراقب من باشید. از من اطاعت بکنید اما مراقب باشید. هرجا دیدید کج رفتم، به من تذکر بدهید. این فرهنگ اسلامی بوده است.

در منابع دیدید دیگه، که مردم آنجا می‌گویند اگر راه کج بروی، با این شمشیرِ کج، راستت می‌کنیم. این فرهنگ بسیار مهمی است. به قول امروزی‌ها اگر دنبال دموکراسی هم می‌گردی، اوجش همین است دیگه، که خلیفه بیاید و به مردم بگوید که من خلیفه پیامبرتان هستم، خلیفه دینی‌ام؛ ولی شما بر من نظارت کنید. و اگر من منحرف شدم، مرا نهی از منکر کنید و نقد بکنید. و آن‌ها هم نترسند صریح بگویند اگر کج بروی، با این شمشیر کج، راستت می‌کنیم. و او هم بگوید باریک‌الله احسنت، و نمی‌گوید تو خلاف شرع انجام داده‌ای. وقتی با علی بن ابی طالب(ع) بیعت می‌کنند، علی چه می‌گوید؟ می‌گوید مردم، ببینید من چگونه دارم وارد حکومت می‌شوم. این من هستم و این اسبم و این لباسم است. اگر وقتی که از حکومت رفتم بیرون، بیش از این چیزی که دارم را دیدید، پس «فَأَنَا خَائِنٌ» هستم. خب، ما که شیعه هستیم، معتقد به علی نیستیم؛ بلکه معتقدیم علی گناه هم نمی‌کند؛ نه فقط کثیفی را در امورش انجام نمی‌دهد. علی دروغ نگفت؛ گناه نکرد. چطوری می‌گوید که مردم بر من نظارت کنید؛ اگر دیدید من فقیر به حکومت آمدم و ثروتمند رفتم بیرون، من از خیانت‌کنندگان هستم. یعنی بر من نظارت کنید.

در نهج‌البلاغه مگر علی خطبه ندارد که به مردم می‌گوید: مرا امر به معروف و نهی از منکر کنید؟ مگر علی منکری را انجام داده است؟ نه؛ می‌گوید شما باید بر من نظارت بکنید. اینجا جالب است؛ می‌گوید امر به معروف و نهی از منکر را نمی‌گوید حق شماست و وظیفه من است؛ بلکه بالاتر، می‌گوید حق من است؛

پس نظارت بر حکومت لازم است. رضایت الناس، یعنی رضایت العامه؛ که مردم بالاخره باید شما را قبول کنند و تو باید صالح باشی و تو باید زاهد باشی؛ و هدف تو از حکومت باید فقط خدمت به خلق باشد. این یک اصل اسلامی است.

حالا در این دوره ما چگونه باید این اصل را رعایت بکنیم؟ یک نهادی باید درست بشود که بر حکومت نظارت کند؛ حاکمان را پاسخگو کند؛ حاکمان باید با رأی و رضایت مردم بیایند. تا آن زمان هم، تا مردم بیعت نمی‌کردند که کسی نمی‌توانست بیاید بیعت کند. بیعت هم علامت رضایت بود. حالا رأی همان بیعت است؛ منتهی یکی یکی می‌روند بیعت می‌کنند. آن موقع رئیس قبایل می‌گفتند با چه کسی بیعت کنید؛ قبیله بیعت می‌کرد. الآن هم رئیس قبیله وجود دارد؛ رؤسای احزاب هستند. الان رؤسای احزاب، رئیس قبیله‌های جدید هستند. حزب لیست می‌دهد؛ می‌گوید در انتخابات به این لیست رأی بدهید. یک مرتبه قبیله‌اش، تابعین آن حزب، آن گروه، همه می‌روند و به آن لیست رأی می‌دهند. خیلی فرقی نکرده است. هم بیعت می‌تواند بیعت حق و باطل باشد. بیعت با حسین حق است؛ بیعت با یزید باطل و فاسد است. بیعت هم مشروع و نامشروع دارد. رأی و صندوق انتخابات هم همین طور است؛ از توی صندوق می‌تواند رأی مشروع یا نامشروع بیرون بیاید. ولی اگر آمدند و از توی یک صندوقی، انتخابات آزاد انجام شد و رأی دادند به یک شخص نامشروع، حالا وظیفه چیست؟ به فرض که انتخابات درست انجام بشود؛ یعنی اکثریت در یک جامعه‌ای به یک آدم فاسق و فاجر رأی دادند. حالا مثلاً مردم آمریکا به این آقا رأی داده‌اند. یا مردم اسرائیل می‌گویند به فلانی رأی داده‌اند. مردم کجا رأی داده‌اند؟ فرض کنیم انتخاباتشان سالم و درست بوده است؛ خب حالا بالاخره این اکثریت عوام نادان به این‌ها رسیده‌اند این مردم اگر به او رأی دادند لایق چنین حاکمی هستند. باید مردم را آگاه کنی، باید فداکاری کنی و تلاش‌تان را بکنید. اگر اکثریت تو را قبول ندارند، تو وظیفه حکومتی نداری. وظیفه داری؛ وظیفه جهاد، تبلیغ و آگاهی‌بخشی را داری؛ وظیفه نهی از منکر را داری. اما وظیفه حکومت کردن را نداری؛ چون زمینه‌اش را نداری. آیا این معنی‌اش این است که رأی مردم برای حاکم، منشأ مشروعیت است؟ آری و نه. به یک معنا آری، به یک معنا نه. به چه معنا آری؟ به این معنا که شما نمی‌توانی از طریق ظلم بر مردمی مسلط بشوی و عدل و عدالت را اجرا کنی. اتفاقاً این جمله از علی بن ابی‌طالب در نهج البلاغه است. می‌گوید: من می‌توانم شما را اصلاح بکنم؛ می‌دانم چگونه می‌شود شما را اصلاح کرد؛ با زور و قلدری و این‌ها. ولی حاضر نیستم به قیمت فاسد کردن خودم، شما را صالح بکنم. این جمله علی است. یعنی من با زور و دیکتاتوری که نمی‌خواهم شما را به راه اسلام بیاورم. من بلد هستم؛ می‌دانم چه‌کارتون باید کرد؛ چگونه می‌شود اصلاح‌تان کرد. هرچه حرف می‌زنی، هرچه خدمت می‌کنی، هرچه صحبت می‌کنی، باز هم عده‌ای از شما دنبال منافع خودتان هستید؛ به عدالت کار ندارید. به آن تیپ‌ها می‌گوید من می‌توانم درست‌تان کنم، ولی من حاضر نیستم به قیمت فاسد کردن خودم، بیایم و شما را صالح بکنم؛ این زمان حکومت خودش به عنوان خلیفه چهارم بود. پذیرفتید، به وظیفه‌ام عمل می‌کنم. نپذیرفتید، من امیر نباشم و وزیر باشم، بهتر است؛ کنار می‌نشینم و نظرم را می‌دهم؛ مشورت می‌دهم و نقد می‌کنم. و حتی اگر از من بخواهید، کمک هم می‌کنم و امر به معروف و نهی از منکر و اعتراض هم انجام می‌دهم.

من وزیر باشم، بهتر از آن است که امیر باشم؛ این را گفت دیگه. یعنی من که نمی‌خواهم به زور بر شما حکومت بکنم. اما اگر زمینه‌ اجتماعی آماده شد، مردم آگاه شدند، آمدند و با علی بیعت کردند. چنان‌که با خود علی بن ابی طالب، جمعیتی آمد و بیعت کرد؛ که ایشان در نهج البلاغه می‌گوید که جمعیت چنان از سر و کول هم و من بالا رفتند که لباس‌های من از دو طرف پاره شد و حسن و حسین، فرزندان پیامبر، زیر دست و پای مردم داشتند خفه می‌شدند. بعد می‌گوید که پیرمردان عصایی‌ها یادشان رفت عصا دارند عصاهایشان را انداخته بودند به طرف من می‌دویدند تا با من بیعت کنند. و دختران، حواس‌شان به حجاب نبود و حجاب از سرشان افتاده بود، می‌آمدند تا با من بیعت می‌کردند. این‌طور مردم به طرف من آمدند. من که به زور نخواستم بر کسی حکومت بکنم. لذا گفت: «لَوْلا حُضُورُ الْحَاضِرِ»؛ اگر مردم در صحنه حاضر نشده بودند و حجت بر من تمام نشده بود که مردم آمدند گفتند آقا ما تو را کمک می‌کنیم؛ قیام ناصر و حاضر. علی می‌گوید اگر این دو شرط؛ حضور و نصرت، وجود نمی‌داشت؛ حضور مردم در صحنه و نصرت مردم؛ مردم آمدند بیعت کردند و گفتند آقا، ما با تو هستیم؛ ما به تو راضی هستیم. اگر این حضور و این بیعت و این مشارکت نبود، من به صحنه نمی‌آمدم. من ریسمانِ شتر خلافت را روی کوهان و گردن او می‌انداختم و مثل قبل برود من با خلافت چه کاری دارم؟ اصلاً این عین تعبیر علی بن ابی‌طالب است. می‌گوید مرا با خلافت چه‌کار است. اصلاً من دنبال این مسائل نیستم. من به خاطر مردم خلافت را قبول کردم؛ به امر خدا برای عدالت. من دنبال این چیزها نیستم. خیلی خب، اگر مردم آمدند، شما هم به صحنه می‌آیید. اگر مردم نیامدند، به صحنه نمی‌آیید. این زمانی است که تازه ما، این می‌شود امام معصوم شیعه و می‌شود خلیفه از خلفای راشدین سنی دیگه؛ یعنی ما هم چنین عقیده‌ای را داریم. البته درست است که خلیفه دوم با نصب خلیفه اول آمد؛ بیعت عمومی نبود؛ ولی بعد که بیعت انجام شد؛ یا خلیفه سوم، با جمعیت مردمی نبود؛ با شورای شش نفره بود؛ ولی بعد همه آمدند و بیعت کردند.

پس ما در نظام اسلامی، شیعه و سنی، به اهمیت بیعت و رضایت اکثریت مردم قائل هستیم؛ همه ما این را قبول داریم. منتهی در بعضی مسائل که این رضایت در چه چارچوبی و چگونه باشد، اختلافی هست که آن داخل خود شیعه و اهل سنت هم وجود دارد.

یک عده‌ای هم گفتند آقا بگوییم مشروعیت مجلس اسلامی به معنی مشروعیت الهیِ مردمی؛ هر دو با هم است. نه فقط الهی و نه فقط مردمی است. این تعبیر هم به یک معنا درست و به یک معنا غلط است. و آن تعبیری که عرض کردم الهی است یا مردمی؟ آیا آنجا نصب است یا انتخاب؟ عرض کردیم در عصر غیبت از نظر شیعه و در پس از پیامبر از نظر اهل سنت، امروز هر دو اعتقاد داریم که خداوند شخص خاصی را به عنوان حاکم مسلمین تعیین نکرده، بلکه صفاتی را تعیین کرده و رضایت اکثریت امت را هم لحاظ کرده است که به زور نباید باشد، بلکه با رضایت امت و بیعت باید باشد. خیلی خب، این چه می‌شود؟ می‌شود حاکم اسلامی مورد رضایت اکثریت مردم؛ به شرطی که تصمیمات و قوانین او خلاف شریعت نباشد و مردم هم حق نظارت داشته باشند.

امام در قانون اساسی ما هم همین را گفتند؛ گفت مردم کل حاکمان را باید تعیین کنند. رهبر، ولی فقیه، باید منتخب مردم باشد، منتخب منتخبِ مردم. دولت، بیت المال که قدرت اصلی حکومت است، باید منتخب مردم باشد؛ یعنی رئیس جمهور. مجلس که قانون‌گذار و ناظر بر قوانین است، باید منتخب مردم باشد. قوه قضائیه هم در هیچ جای دنیا انتخابی نیست؛ از صندوق بیرون نمی‌آید؛ اصلاً خلاف قضاوت است. در همه جای دنیا، قوه قضائیه منتخب است. منصوبِ از طرف حاکم است. در نظام دموکراتیک منتخب است و در نظام غیر دموکراتیک هم هیچی.

و مدیریت شهر و روستا را هم گفتند انتخابات شهر و روستا؛ مدیریت شهر و روستا را هم مردم تعیین می‌کنند چه کسی مدیر شهر و روستا باشد. خب پس الان طبق این قانون، مردم تمام حاکمان را باید با رأی مردم و رضایت مردم انتخاب کنند و آن‌ها بیایند. منتهی همه باید طبق شریعت اسلام عمل کنند. هیچ کس حق ندارد عمل خلاف اسلام را انجام بدهد و باید در خدمت خلق باشند. یعنی چه؟ یعنی فساد، رشوه، اختلاس، رانت‌خواری، سوءاستفاده، قرارداد خائنانه و ذلیلانه با استعمار و قدرت‌های خارجی، فروختن حقوق و کرامت ملت، یعنی استبداد و دیکتاتوری و باندبازی و فامیل‌بازی، یعنی سوءاستفاده از بیت المال، یعنی کم‌کاری، دروغ گفتن به مردم و وعده دروغ به مردم دادن؛ این‌ها همه محرمات شرعی است؛ هم خلاف اسلامیت و هم خلاف جمهوریت است. این جمهوریتِ را اسلام تعریف کرده است.

آقا، اسلامی یا جمهوری؟ ما جمهوریت اسلامی داریم، نه جمهوریت غیر اسلامی؛ جمهوری با تعریف اسلام، نه جمهوری با تعریف لیبرالیسم، با تعریف سوسیالیسم و کمونیسم، نه جمهوری با تعریف فاشیسم. جمهوریت در چارچوب لیبرالیسم، سوسیالیسم و فاشیسم نیست؛ بلکه جمهوری در چارچوب اسلام و شریعت. حاکمان را چه کسی انتخاب کند؟ مردم. چه کسی بر حاکمان نظارت کند؟ مردم. چه کسی از حاکمان اطاعت کند؟ مردم باید در چارچوب قانون اطاعت کنند. چه کسی به مردم خدمت کند؟ حاکمان باید خدمت کنند. چه کسی برای مردم تصمیم بگیرد؟ حاکمان؛ منتهی تصمیم عاقلانه، عادلانه، شفاف و پاسخگو. اگر برای مردم می‌خواهید تصمیم بگیرید، باید از مدت‌ها قبل با مردم حرف بزنید، توضیح بدهید، عذرخواهی کنید، و شجاعت پذیرش مسئولیت تصمیمات را داشته باشید. برای چی بی‌اعتمادی؟! حکومت اسلامی مگر حق دارد بدون مردم تصمیم بگیرد؟ مگر حق دارد به شعور مردم توهین کند؟ مگر حق دارد حقوق مردم را نادیده بگیرد؟ باید با مردم صحبت کنید، باید به مردم راست بگویید، باید به مردم خدمت کنید، و باید اعتماد مردم را جلب کنید. نباید احساس کنند مردم که به ایشان دروغ می‌گویند، وعده دروغ می‌دهند و مردم را دور می‌زنند. حکومت اسلامی، مشروعیت خود را از مردم نمی‌گیرد؛ از آسمان می‌گیرد. اما آیا آسمان اجازه می‌دهد که به مردم دروغ بگویی؟ خدا و شریعت هم اجازه این کار را نمی‌دهند.

لذا ببینید، عقل، تجربه، پاسخگویی، شفافیت، این‌ها همه احکام اسلامی است. در خطبه‌های خلفای راشدین بروید می‌بینید، پر از این حرف‌هاست. همین حرف‌هایی که امروز می‌گویند حرف‌های مدرن و جدید است، خلفای راشدین، در هزاره قبل، همه این حرف‌ها را در صحبت‌هایشان گفتند، و بخش مهمی‌اش را هم رعایت می‌کردند؛ یعنی پاسخگویی به مردم را انجام می‌دادند. ساده‌زیست بودند. خب، امروز در دموکراسی و مدرنیته سیاسی چه می‌گویند؟ ادعا این است که مسئولین، حکومت و حاکمان از لحاظ مالی باید شفاف باشند؛ حاکمان رانت‌خواری نکنند و مثل بقیه مردم حقوق شهروندی مساوی داشته باشند. خب، این را که رهبران اسلامی ۱۴۰۰ سال پیش گفتند و به آن عمل کرده‌اند. چه پیام تازه‌ای در این حرف‌ها است غیر از دین‌زدایی؟! بله در دموکراسی لیبرال با دین و معنویت و خدا و آخرت و شریعت مخالفت می‌کنند. ما می‌گوییم بدون مخالفت با آن‌ها. اصلاً خود شریعت می‌گوید به مردم باید پاسخگو باشید. مردم حق نظارت و نقد و سؤال دارد و «رضاالناس» رضایت اکثریت مهم است. می‌دانید مسلم بن عقیل را وقتی ابن زیاد در کوفه گرفت، ۲۶- ۲۷ ساله، تقریباً به سن شماها بود، شکنجه‌اش کردند و خواستند او را شهید کنند؛ نماینده سید الشهدا را گرفتند. بعد آب آوردند؛ دو سه بار خواست آب بخورد؛ دهانش شکسته بود و خون در کاسه ریخت؛ گفت نجس شد و نمی‌خورم. دو بار آوردند، سه بار؛ خون هی از دهانش می‌آمد. گفت: ظاهراً باید بروم نزد جدمان و از دست پیامبر اکرم سیراب شوم؛ اینجا قسمت نیست که آب بخورم. خب، دست و پایش را شکستند، صورت و دهانش را شکستند؛ بعد هم او را شهید کردند. بعد ابن زیاد شرابخوار به مسخره به او می‌گوید که مردم که همه با هم متحد بودند، تو آمدی و شلوغش کردی؛ مسلمین را به جان هم انداختی و فتنه درست کردی. مسلم بن عقیل می‌گوید: ما نیامدیم؛ مردم به ما دعوتنامه نوشتند؛ هزاران، ده‌ها هزار نامه نوشتند؛ مردم شما را قبول ندارند. مردم از ما خواستند و گفتند: بیایید. مسلم بن عقیل به ابن زیاد گفت: شما حکومت می‌کنید به مردم «بغیر رضا الناس» رضایت ناس یعنی چه؟ یعنی رضایت اکثریت مردم. می‌گوید: شما جابره هستی؛ جابر یعنی دیکتاتور؛ می‌گوید این یزید دیکتاتور است، شما دیکتاتور هستی؛ خلاف شریعت عمل می‌کنی. مردم شما را نمی‌خواهند. به زور داری حکومت می‌کنی. مردم ما را می‌خواهند. این یکی از دلایل است. دوم) ما فتنه نکردیم؛ ما آمدیم از حقوق مردم دفاع بکنیم. سوم) شما به سبک شاهان ایران، کسری و قیصر، امپراتور روم؛ به اسم اسلام و خلافت اسلامی دارید به سبک شاهنشاه ایران و امپراتور روم حکومت می‌کنید، شما مشغول عیاشی و بخور بخور هستید. خلفای اسلامی این جوری نبودند. شما این جوری هستید.

خب حالا این بحث که آیا بیعت شرط تحقق حاکمیت است و مشروعیت به واسطه نص الهی که حاکم با اذن آن نص بر سر کار می‌آید و حق تولّی و ولایت پیدا می‌کند، اما شرط تحقق این حق و شرط اعمال این حق، آیا به بیعت و شورا مربوط است یا نه و مشروط است یا نه؟ این بحثی است که بین علما، هم بین خود شیعه و هم بین علمای اهل سنت اختلاف نظر هست. البته من نظر بعضی از علمای شیعه و بعضی از علمای سنی را که خیلی به هم نزدیک هستند و تفصیل آن همینی بود که عرض کردم؛ این را قائل هستند. یعنی معتقدند بیعت و شورا نمی‌تواند خطوط قرمز شریعت الهی را جابجا کند. اما در چارچوب شریعت و در عصر غیبت، بیعت و شورا حتما اگر تخلف از آن بشود، در مشروعیت مصداقی دخالت دارد. اما این معنی‌اش این نیست که مشروعیت، ترکیبی دوگانه از الهی و مردمی است. نه. این «رِضَی النَّاسِ» را خود شارع مقدس، خود شریعت گفته است. لذا این مشروعیت الهی است. مشروعیت از نظر مردم «رِضَی النَّاسِ» هم الهی است، غیر الهی نیست. اگر دوقطبی الهی و مردمی کنیم، این خلاف است. می‌شود مشروعیت دوگانه، ما مشروعیت دوگانه نداریم. یعنی نباید بگویی یک مجلس شورا داریم، یک مجلس (پارلمان) جدا و یک اسلامی جدا؛ این دوتا را به همدیگر پیوند بدهیم. نه؛ این مجلس با تعریف اسلامی مشروعیت دارد، یک وقت کسی می‌گوید جمهوری اسلامی، یک جمهوریت و یک اسلامیت داریم؛ این دو تا را به هم باید گره بزنیم؛ نه، این غلط است. جمهوریت چند نوع است. جمهوریت اسلامی داریم و جمهوریت غیر اسلامی داریم. جمهوریت سوسیالیستی، کمونیستی داریم. جمهوریت لیبرالیستی، سرمایه‌داری داریم. جمهوریت فاشیستی داریم. جمهوریت اسلامی داریم. و همان‌طوری که جمهوریت لیبرال معنی دارد، جمهوریت اسلامی هم معنی دارد. به چه معنا جمهوری است؟ به این معنا که کل حاکمان را مردم باید تعیین کنند. بر آن‌ها باید نظارت کنند و آن‌ها باید به مردم خدمت کنند. و این‌ها از آن‌ها باید اطاعت کنند در چارچوب آن رأی و آن توافق و آن قانون اساسی و آن قراردادی که با هم بسته‌اند؛ که آن قرارداد باید اسلامی باشد و خلاف شرع نباید باشد. می‌شود مصداق «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ». عقود، یعنی عقود سیاسی، عقود اقتصادی، تجارت خارجی، عقود خانوادگی، هر قراردادی که انجام می‌دهی. ما الان قرارداد مثلاً کرده‌ایم هر چهار سال یک بار انتخابات باشد. این قرارداد وقتی خلاف شرع نیست، اطاعت از او به عنوان ثانوی واجب شرعی می‌شود. اما آیا می‌توان قرارداد دیگری را گذاشت؟ بله، آقا می‌توانیم. فکر کن از اروپایی‌ها، غربی‌ها این را تقلید کرده‌ایم. خودت تمدن‌سازی کن؛ یعنی آن وقت شما باید شروع کنی مجلس و مشارکت و رضایت مردم وجود داشته باشد. اما اگر توانستی به شیوه‌ای این کار را بکنی که مردم راضی‌تر باشند، و مشارکت‌شان بیشتر، نصاب عدالت بالاتر، و رعایت شریعت دقیق‌تر بشود؛ خب این کار را بکنید. دیگر تقلید از کسی هم نکنید. شما نظام‌سازی کنید و بقیه از شما تقلید کنند. فعلاً ما در این ۱۰۰- ۲۰۰ سال چون عقب‌مانده و گرفتار شده‌ایم، وقتی هم که می‌خواهیم نظام‌سازی بکنیم، مجبورا باید تقلید هم بکنیم. منتهی می‌گوییم تقلید حلال را انجام بده، نه تقلید حرام را.

ولی اینکه بین فقهای شیعه هم داشتیم کسانی را که گفتند: صندوق رأی کجا در فقه شیعه بوده؟ کجا در قرآن و سنت بوده؟ این بدعت است؛ گفتند آقای خمینی بدعت گذاشته است که آمده و دموکراسی و انتخابات برگزار کرده است! نه آقا، بدعت یعنی خلاف شرع. اگر خلاف شرع عمل کنی، بدعت است. اما شیوه‌هایی که لزوماً در نص شریعت نیست ولی در جهت اهداف شریعت عمل می‌کند و خلاف هیچ نص شرعی نیست، این که بدعت نیست! مگر هر امر بدیعی بدعت است؟ این‌ها فکر می‌کنند هرچه که بدیع و نو است، بدعت است. نه آقا، کسانی هم داریم که می‌گویند سوار هواپیما هم که می‌شویم و پشت تریبون هم که صحبت می‌کنیم از باب اکل‌میته و اضطرار است. چون مجبور هستیم و الا چون اصالتاً این‌ها زمان اهل بیت و پیامبر نبوده، این‌ها مثل اکل‌میته است!

بدعت یعنی تغییر در سنت، ابطال سنت. تغییر امور از حدود الهی، این می‌شود بدعت که به نام دین انجام بدهیم. نه این‌که اگر چیزی عینا در سنت نبوده باشد آن بدعت باشد. ضد سنت، بدعت است. نه غیر سنت که خلاف سنت نباشد. این که قدرت حکومت یک بحث است و حق حکومت یک بحث است؛ ارتباط با هم دارند، اما دو چیز هستند. یک وقت شما ممکن است حق حاکمیت داشته باشید؛ صالح‌ترین شخص در جامعه خودتان هم باشید؛ ولی وظیفه حکومت نداری؛ زمینه‌اش نیست. مردم تو را نمی‌شناسند یا مردم جاهل، ناآگاه یا بی‌اطلاع‌ هستند. یا اصلاً مردمی هستند در یک جامعه‌ای که فساد را دوست دارند. مگر الان جامعه‌ای نداریم که به ازدواج همجنس‌بازان رأی داده‌اند؟ فاسد هستند، ناآگاه هستند. شما می‌خواهید به زور بروید برای آن‌ها حکومت الهی کنید؟! او می‌گوید ما همین را می‌خواهیم. قرآن امم انبیاء را ذکر می‌کند؛ می‌گوید هیچ پیامبری نیامد مگر این‌که او را استهزاء و مسخره‌اش می‌کردند. این معنی‌اش این است که پیامبران همه خلاف جریان حاکم حرکت می‌کردند و کم‌کم جوامع را تغییر دادند. دنبال مردم راه نیفتادند. دموکراسی به معنی عوام‌زدگی و عوام‌فریبی؛ دنبال مردم راه بیفت تا از مردم سواری بگیری؛ همچین چیزی را انبیاء قبول نداشتند. الان هم نباید قبول داشته باشیم. باید طبق مصالح و حقوق و کرامت مردم عمل کنیم؛ نه طبق لزوماً هوس و اهواء مردم. آن می‌شود جمهوریت لائیک، این می‌شود جمهوریت دینی. یعنی هدف خدمت به خلق است یا فریب خلق و سواری گرفتن از خلق و سواری دادن به خلق است. این‌ها باید از هم تفکیک شوند. این‌ها می‌شود دو نوع جمهوریت، دو نوع مجلس، دو نوع انتخابات، دو نوع پارلمان. حتماً باید به این‌ها توجه کنیم.

مشارکت مردم و حضور مردم قدرت تولّی برای ولیّ و قدرت حکومت برای حاکم را آیا می‌آورد؟ یا علاوه بر او، حق حاکمیت را می‌آورد؟ حق حاکمیت به لحاظ اوصاف، نمی‌آورد؛ اما حق حاکمیت به لحاظ مصداق، دخالت دارد. منتهی اسم این دخالت را نباید مشروعیت مردمی غیر الهی گذاشت. این مشروعیت الهی است؛ یعنی خداوند می‌گوید که شما نباید به زور بر مردمی که تو را نمی‌شناسند و دنبال صلاح نیستند، حکومت الهی نباید انجام بدهی و وظیفه‌اش را هم نداری؛ زمینه‌اش باید آماده بشود.

این کل عرایض من بود که ‌خواستم بگویم نقش مردم در زمینه‌سازی و آماده‌گری برای حکومت الهی چقدر است. این‌که مردم صاحب اصلی قدرت و حکومت هستند و مقبولیت چه دخالتی در مشروعیت دارد؟ به کدام معنا از مشروعیت؟ این‌ها را توضیح دادیم.

این‌که منتخب مردم، هر کی هست، باید در محدوده شرع تصمیم‌گیری کند. حالا من می‌گویم اگر این شرط را در آخر گذاشتی، اسم آن را هر چه می‌خواهی بگذار، گرچه در اسم‌گذاری باید دقیق بود. حالا در مشروعیت الهی و مشروعیت مردمی؛ در مشروعیت مردمی. مثلاً ما می‌گوییم اصلاً اکثریت اگر رأی دادند، مشروع است؛ رأی ندادند، تو اصلاً مشروع نیستی؛ ولو صالح‌ترین آدم هم باشی. اصلا فرض کنیم همین مبنا را بپذیریم. مگر شما طبق همین مبنا، یک شرطی را نمی‌گذارید که منتخب مردم باید طبق شرع عمل کند نه خلاف شرع؟ خب، ما هم همین را می‌گوییم. تهش یکی می‌شود که او هم حق ندارد خلاف شرع عمل کند.

بعد این سؤال پیش می‌آید که چه کسی باید حاکم بشود که خلاف شرع عمل نکند؟ و بیشتر به شریعت عمل کند؟ حالا سه تا سؤال ساده است. این‌هایی که می‌گویند حکومت شرعی یعنی چه؟ حکومت دینی اسلامی چیست؟؛ شما 3تا سؤال از آن‌ها بکنید. بگویید در جامعه مسلمان، قوانین اسلامی باید اجرا بشود، ارزش‌های اسلامی باید حاکم بشود یا نه؟ جواب این سؤال چیست؟ کسی هست بگوید نه؟ من دارم از شماها سؤال می‌کنم. هر کس به شما گفت اصلاً حکومت اسلامی یعنی چی؟ بخصوص در این دوران؟ شما باید این را بگویید. می‌گویید آیا در جامعه‌ای که مردم اکثریت مسلمان هستند و اسلام را قبول دارند، در این جامعه، قوانین و ارزش‌های اسلامی باید حاکم باشد یا نه؟ باید باشد؟ جوابش چیست؟ کسی هست بگوید نباید باشد؟ خب، اگر باید باشد، حاکم، کسی که بر این مردم حکومت می‌کند، باید به ارزش‌ها و احکام اسلام آگاه و واقف باشد یا نباشد؟ جاهل باشد؟ عالم به دین باشد یا جاهل؟ کسی هست بگوید جاهل بر عالم مقدم است؟ نه.

خب، حالا سؤال. پس عالم باید باشد دیگر. یعنی مجتهد باشد یا مقلد؟ مجتهد باشد یعنی دین‌شناس و عالم باید باشد. عالم سنی، عالم شیعه؛ نه عامی سنی و شیعه که اسمش سنی و شیعه و از خیلی از احکام و ارزش‌ها اصلا خبر ندارد؛ باید او را آموزش بدهند. خب، همین می‌شود حکومت اسلامی. تعبیر شیعی‌اش ولایت فقیه می‌شود. منتهی چه فقیهی؟ این سؤال سوم است. آیا آن شخصی که عالم است، باید عامل هم باشد یا فقط عالم باشد؟ باید عمل کند؛ باید ملتزم باشد. می‌گویند ولایت فقیه عادل؛ باید عادل باشد. یعنی هم شخصاً در زندگی‌اش نباید اهل گناه و ظلم باشد، هم در حکومت و جامعه نباید اهل گناه و ظلم باشد. عادل باشد. این می‌شود ولایت فقیه عادل؛ با تعبیر شیعی آن.

تعبیر اهل سنتش هم چه می‌شود؟ زعامت و حاکمیت یا خلافت خلیفه آگاه، اسلام‌شناس، آگاه به کتاب و سنت، و عادل. کلمه‌اش فرق می‌کند؛ وگرنه هر دویش یک چیز است.

مسئله بعدی که شیعه و سنی باید به آن جواب بدهند، این است: نقش مردم در این قضیه‌ها چیست؟ جواب می‌دهیم: در همان زمانی که دموکراسی و انتخابات نبوده، نقش مردم چه بوده؟ بیعت می‌کردند. بدون بیعت که نمی‌شد. علی هم به بیعت احتیاج داشته است. معاویه هم به بیعت احتیاج داشته است. بیعت را همه قبول دارند. رضایت مردم را بالاخره باید یک جوری به دست می‌آوردند. موانع را از سر راه باید برمی‌داشتند. حالا بعضی‌ها به مسیر درست و بعضی‌ها به روش غلط. ولی این کار را باید می‌کردند. همان‌طور که بیعت حق و بیعت باطل داریم، یعنی ما معتقد هستیم بیعت با یزید باطل است؛ چون آدم شارب خمر و فاسدالاخلاق است؛ نه صلاحیت علمی داشته است، نه عملی داشته است؛ خلاف قرارداد و تعهد بوده است؛ اصلاً رضایت مردم را نداشته است؛ نه رضایت خدا، نه رضایت مردم. بعد هم که آمده است و ظرف دو سه- سال، حرم بیت‌الله‌الحرام، یعنی خانه خدا، را به منجنیق بسته است، مدینه را بر سربازانش که به ناموس مسلمین تجاوز کرده‌اند، حلال کرده است و مدینه را به خاک و خون کشیدند و سبط پیامبر را کشته است با آن همه جنایت. خب، اصلاً با او بیعت هم کرده باشند آن بیعت باطل است. مگر حق دارید با ظالم بیعت کنید؟

حالا در انتخابات؛ مگر شما حق دارید به آدم ظالم فاسد در انتخابات، در صندوق رأی، رأی بدهید؟ حق ندارید. اگر به حاکم فاسد رأی دادید، فعل حرام را انجام داده‌اید. اگر در انتخابات، لیست آدم‌هایی را دادید که صلاحیت علمی و عملی و اخلاقی ندارند، آدم‌های فاسد هستند، دزد هستند، دروغ‌گو هستند، رشوه‌‌خوار هستند، شما لیست‌تان حرام است؛ حزب‌تان مرتکب حرام شده است. رأی هم که به این‌ها داده‌اید، حرام است؛ گناه کرده‌اید؛ خلاف شرع کرده‌اید. حق اطاعت از آن‌ها را ندارید؛ مشروعیت ندارند؛ ولو به آن‌ها رأی هم داده باشید.

حالا از آن طرف، آدم صالحِ پاکی است؛ ولی مردم او را نمی‌شناسند. یا جامعه جوری منحرف شده، که این‌ها را قبول ندارد و به یک آدم رقاص فاسد شراب‌خوار و مطرب و لامذهب رأی می‌دهد. به فلان سلبریتی کلاهبردار رأی می‌دهد. ولی به یک آدم صالح، عالم، عادل، فداکار و زاهد رأی نمی‌دهد. فرض کنیم این جوری است دیگه؛ خیلی از جوامع همین طور هستند. نمی‌شناسند یا نمی‌دانند یا نمی‌خواهند. خب حالا چه کار کنیم؟ آن کسی که رأی آورد، حکومت او مشروع هست یا نیست؟ چرا می‌ترسید جواب بدهید؟! آدمی فاسد که رأی اکثریت را می‌آورد، از نظر اسلام حکومت او مشروع هست یا نیست؟ مشروع نیست دیگه. مثل این‌که همه رأی بدهیم که شراب حلال است! خب بدهید! آقا همه رأی دادند که ربا و قمار و شراب و زنا حلال است. نمی‌توانند خلاف حکم خدا رأی بدهند. همه همان اکثریت گناه کرده‌اند و جهنم هم می‌گوید: «هَلْ مِنْ مَزِیدٍ». زمان مشرکین، اکثریت مطلق فاسد بودند. در قوم لوط، اکثریت مطلق، لواط‌کار و همجنس‌باز بودند. در قوم نوح، قوم شعیب، قوم صالح، اکثریت مردم بت‌پرست و مشرک و نادان بودند. انبیاء آمدند و این اکثریت‌ها را اصلاح کنند.

آقا رأی اکثریت را دارد ولی خلاف اسلام است؛ خب حکومت او نامشروع است. حالا رأی اکثریت را ندارد، ولی آدم صالحی است. اگر بیاید به مردم خدمت می‌کند؛ عدالت، توحید، مذهب و مانند این‌ها را پیاده می‌کند. باید تلاش کند رضایت مردم را جلب کند. اگر مردم قبولش نداشتند، تو وظیفه حکومت کردن نداری. حق حکومت را داری، اما وظیفه‌اش را نداری.

خب، حالا وضع ایده‌آل چیست؟ وضع موجود چیست؟ وضع موجود، حکومت کشورهای مسلمان را نه مردم قبول‌شان دارند و نه خدا قبول دارد. یعنی مشروعیت‌شان نه الهی است، نه «رِضَی النَّاسِ» است نه رضایت الله را دارند. دیکتاتورهای فاسد، لامذهب و ضد دین، دست‌نشانده آمریکا و انگلیس و فرانسه و روسیه و امثال این‌ها هستند. این وضع موجود کشورهای مسلمان در این ۱۰۰ سال اخیر است.

وضع ایده‌آل چیست؟ «رِضَی النَّاسِ» در چارچوب «رضی الله:. یعنی با رأی مردم باید بر سر کار بیایند، ولی باید تابع شریعت باشند؛ خلاف شرع نباید حرف بزند. این می‌شود ایده‌آل. این می‌شود آن چیزی که به آن مجلس شورای اسلامی می‌گویند.

یکی از دعواهای شهید فضل‌الله با جریان‌های غربگرا در مجلس مشروطه این بود که مجلس شورای ملی نگویید؛ باید مجلس شورای اسلامی نامیده شود؛ باید پسوند اسلامی را بیاورید. چون شما می‌گویید مجلس شورای "ملی"، بعد می‌گویید ما ملی هستیم، و ملت هم این‌گونه هستند، و خلاف اسلام هم می‌آیید یک چیزی را تصویب می‌کنید. مجلس شورای ملی که هست، چون مردم باید رأی بدهند؛ ولی "اسلامی". باید محتوای آن قید اسلام را داشته باشد. بعد که شیخ فضل‌الله شهید شد، دوباره آن را مجلس شورای ملی کردند! بعد که انقلاب شد، امام گفت باید مجلس شورای اسلامی باشد؛ پسوند اسلام را می‌آورد. در مورد جمهوری هم گفت جمهوری اسلامی. نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد. گفتند آقا جمهوری دموکراتیک اسلامی. گفت: دموکراتیک و دموکراسی چیست؟ هر ارزشی که در آن است، آن ارزش در اسلام هست، و در جمهوری‌اش هم هست. جمهوریت روش است، اسلام محتواست. امام گفت وقتی به جمهوری دموکراتیک اسلامی اشاره می‌کنند، می‌خواهند کلاهبرداری کنند، مثل مشروطه؛ می‌خواهند یک چیز خلاف اسلام داخل آن بکنند؛ می‌خواهند اسلام را به حاشیه ببرند. هر کسی که من را قبول دارد، به جمهوری اسلامی رأی بدهد. نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد. و دیدید ۹۷- ۹۸ درصد ملت به جمهوری اسلامی رأی دادند. علیه سلطنت و علیه رژیم‌های دیگر. پس این تعریف ماست.

مشروعیت‌بخشی به حاکمیت حاکم چه معناست. به فعلیت رساندن شرایط بالقوه‌ای که شارع برای حاکم لحاظ کرده، در تحقق حاکمیت، به چه معنا دخالت دارد؛ نقش مردم بعد از تعیینِ حاکم آیا تمام می‌شود یا ادامه دارد؛ نظارت مستمر باید باشد؛ مشاوره به حاکم و کارگزاران باید صورت بگیرد. حاکمان باید به دیدگاه‌های مردم توجه کنند، به سؤالات‌شان جواب بدهند، به حقوق‌شان احترام بگذارند. در مسائل اجتماعی که حق‌الناس است، به رأی‌الناس عمل کنند؛ به شرطی که رأی‌الناس خلاف شرع و خلاف نظر خداوند نباشد. مردم هم وظیفه دارند در برابر همان حکومت، هم خودشان اطاعت کنند و از قانون تخلف نکنند و هم در برابر تخلفات احتمالی حاکم اسلامیِ مردمی سکوت نکنند و اگر تخلفی را دیدند، تذکر بدهند؛ امر به معروف و نهی از منکر بکنند. و این بحث شورا، واجب است. اما این‌که آیا شورا یعنی حاکم، مطیع است و باید از رأی مشاوران اطاعت کند؟ یا واجب است بشنود، بعد تصمیم نهایی را خود بگیرد؟ این یکی از مسئله بیعت و دخالت بود که عرض کردیم که یک فرصت دیگر اگر وقت کردیم خدمت رفقا می‌رسیم راجع به آن مسئله هم بحث می‌کنیم؛ که بدون این‌ که امکان انتخاب آزاد را از افراد جامعه بگیری، شرایط حاکم را تعیین می‌کنی؛ به معنای نصب فرد غیرمنتخب نیست؛ و کسی را که خود مردم با کمک نخبگان‌شان مفیدتر به حال خودشان و جامعه‌شان تشخیص بدهند؛ و در آن منطقه‌ای که حکم صریح شرعی نیست، حق‌الناس است، منافع‌الناس است؛ و همه‌اش مشروع و حلال است.

به تعبیر شهید صدر که «منطقه‌الفراغ» می‌گوید، یعنی جایی که از لحاظ شارع مقدس مباح است؛ نه واجب کرده‌اند و نه حرام کرده‌اند. شما در آنجا به عناوین اولیه، به عناوین ثانویه، تشخیص را به مردم بگذار. حقوق خصوصی مردم است. مردم دلشان می‌خواهد در چارچوب صد تا حلال، این سه تا حلال اجرا بشود، آن دو تا حلال نشود. به با این شرط، به تو وکالت می‌دهند و با تو قرارداد امضاء می‌کنند. خب، اینجا فقط اطاعت از شارع کافی نیست. اینجا اطاعت از شارع، اطاعت از «أفوا بالعقود» هم است؛ یعنی باید با آن رأیی که مردم دادند، در حوزه‌ای که مردم به تو وکالت دادند، باید از مردم اطاعت کنی. اگر مردم به تو رأی دادند که شما در این چارچوب، به این شرایط، این خدمات را بکن، شما که نمی‌توانی بگویی که خب حالا دیگه من رأی آورده‌ام، مشروعیت الهی دارم و مشروعیت مردمی هم که از همان اول داشته‌ام؛ حالا دیگه هر کاری دلم بخواهد می‌کنم. به محض این‌که هر کار دلت بخواهد بکنی، دیگر مشروعیت نداری؛ حتی اگر فقیه، حاکم و ولیّ فقیه باشی. چه رسد به سطوح دیگر حکومت.



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha